|
باز ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ی دور یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور روی ویرانه های امیدم دست افسونگری شمع افروخت مرده ای چشم پر اتشش را از دل گور بر چشم من دوخت ناله کردم که ای وای این اوست در دلم از نگاهش . هراسی خنده ای بر لبانش گذر کرد که ای هوسران . مرا میشناسی قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من که دیوانه بودم وای بر من که کشتم او را وه که با او چه بیگانه بودم + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط روژین |
سلام دوستان عزیز از اینکه به وبلاگ من امدید کمال تشکر رو از شما دارم با نظر دادن به این وبلاگ به بهتر شدن ان کمک کنید + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط روژین |
|
| ||||||